دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها
بیهوده چشم ها بی رنگند
دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند
باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش ابرها در راهند
دوستت دارم ها چه کوتاه انداه چه کوتاه اند
دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو
دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه انداه چه کوتاه اند
خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود
خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می بافت
دوستم داشته باش عطرها در راه اند اهدوستت دارم ها چه کوتاه اند چه کوتاه اند
دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند...
کلمات از من میگریزند و من در اندوه ناب ترین ونایاب ترین واژگانی که به قهر از لای انگشتان یخ زده واز دشت
حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی را مجال دیدن گریه من نیست
من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام
بر فرصت های نابی که از کف داده اموبر گریزی که کلمات از من داشته اند!
تصویر پشت تصویر خیال روی خیال
تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشاراز کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان
باری سنگین ازمحتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله
بر انها رو به ملکوت بروم
که بتوانم بر انها جاری شوم
تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید برومبودن گیاه تلخ فرسودن است
و رفتن چشمه زاییده بالیدن استباید راه بیفتمفردا سپیده دمان حرکت خواهم کرداه چه کسی را
خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن
من در نوشتن باید جاری شوم !
وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط مریم | لينك ثابت